تبلیغات
یه احساسی به تو دارم یه حس تازه و مبهم
یه احساسی به تو دارم یه حس تازه و مبهم
قالب وبلاگ

سلام نفسم خوبی امروز که اومدم سر کار به سرم زد یه وبلاگی درست کنم توش خاطره هامونو بنویسم هم حوصلم سر نره هم وقت کردی تو بخونیشون خیلی دوستت دارم همدمم.

یادمه از وقتی به دنیا اومدم خیلی بازیگوش بودم همیشه رفتارام شبیه پسرا بود یا بالا درخت گیلاس حیاطمون بودم یا تو ایام محرم زنجیر به دست تو هیئت عذاداری امام حسین،یادش بخیر  تو این چن روزی که محرم هم شدیم واقعا از ته دلم احساس آرامش میکنم فکر نمیکردم به این زودی برم خونه بخت همیشه میگفتم تا 25-26 سالگی مجرد میمونم ولی قسمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

از خدا ممنونم که مال هم شدیم واقعا گلی بی تعارف میگم -هم مهربونی هم درکت بالاست

 

خدایا نوکرتممممممممممممم

 

 

 

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

 

 
 

 
 

[ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 ] [ 10:41 ق.ظ ] [ قشنگو ] [ نظرات ]
هر کی دوست داره خاطرات بعد عروسیمونم بخونه روی لینک زیر کلیک کنه

khodayegham.mihanblog.com



[ سه شنبه 28 شهریور 1391 ] [ 08:50 ق.ظ ] [ قشنگو ] [ نظرات ]

کاش مثل روزای اول میموندی ...


[ دوشنبه 19 تیر 1391 ] [ 08:49 ق.ظ ] [ قشنگو ] [ نظرات ]

سلامممممممممممم من بازم اومدم

قدیمیا میگن دعوا شیرینی زندگیه ولی باور نمیکردم ،ولی دوس ندارم زیاد بحثمون بشه آخه مهربونم من وقتی بحث میکنیم داغون میشم خب حالا دیگه گذشته ها گذشته به هر حال باید اخلاق همو بشناسیم هیچکدوممون انسان کاملی نیستیم به مرور زمان ایشالا اخلاق همو پیدا میکنیم چی میخواستم بگمآهاننننننن یادم اومد منو مهربون بعد بحثی که بینمون شد تا جمعه 2هفته پیش همدیگرو ندیدیم تا اینکه جمعه بعد از ظهر با هم رفتیم بیرون ای جان برا من گیلاس چیده بود فدات شم منم نه اینکه عجول تشریف دارم کادو تولدشو همون روز بهش دادم بعدش با هم حرف زدیم مهربون فکر میکرد من از اون دسته آدمایی هستم که بهش گیر میدم این کارو نکن اون کارو بکن ولی برعکس من اصلا دوس ندارم جلو پیشرفت شوهرمو بگیرم حتی دوس دارم پا به پاش تلاش کنم تا زندگی خوب و راحتی داشته باشیم خلاصه با هم حرف زدیمو من آروم شدم بعد هفته پیش پنج شنبه خواهر شوهرمینا مارو برا مراسم پا گشا خونشون دعوت کردن قبل اینکه بریم خونشون منو مهربون رفتیم به یه باغی یه درخت آلوچه داشت به بههمشو چیدیمو از باغ زدیم بیرون اون شب که میشد 25 خرداد تولد جیغ جیغو بودبعد شام کلی عکس با مهربونم انداختیمو اومدیم خونه فرداشم صبح جمعه مهربون اومد خونمونو بعد صبحونه راهی خونشون شدیم نزدیکای ساعت 11:30 بود که با پدر شوهرمو خواهر شوهرمینا رفتیم منطقه تفریحی خیس آب شده بودیم آی حال داد کلی عکسم انداختیمو برا نهار اومدیم خونه (یادته همون روزی که پام موند زیر لاستیک ماشین)عصرم مهربون رفت پیش دوستاش منم با زرنگو رفتم باغشون کلی توت چیدیم راستی تیر اندازی هم کردیم واقعا تیر اندازیم حرف نداره ایول به خودم،اون هفته هم با خوشی تموم شد،دیروزم که مبعث پیامبر بود تعطیل بودیم بازم با خونواده جیغ جیغو و زرنگو قرار گذاشتیمو رفتیم دریا صبح همون روز توی پارک بعد صبحونه  ابروهای زرنگو رو تمیز کردم اونقدر ناز شده بود ظهرم رسیدیم دریا و همونجا توی رستوران نهارمونو خوردیمو درخت گیلاسشو پا تک زدیم بعدش نوبت بساط قلیونو چای بود که کنار رودخونه یه جای دنجی برا نشستن پیدا کردیمو کلی خندیدیم شبم راهی خونه شدیم تو راه همش بغل مهربونم بودم روز خیلی خوبی بود خدایا شکرت.


[ سه شنبه 30 خرداد 1391 ] [ 08:23 ق.ظ ] [ قشنگو ] [ نظرات ]

توی زندگیم خیلی زجر کشیده بودم گفتم ازدواج میکنم به آرامش میرسم ولی دلم شکست باور کن احساسم به کل سرد شد از خودمم سیر شدم فقط همین که اسمت روم باشه برام کافیه انتظار نداشتم 1 ماه نگذشته بگی ازم سیر شدی ،بگی به زور و اصرار بقیه باهام ازدواج کردی،تا جاییکه یادمه کمتر از گل بهت نگفتم تا جایی که از دستم برمیومده سعی کردم به آرامش برسونمت وقتی چیزی برا آدم با ارزش باشه دوست داره فقط مال خودش باشه،من آزادیتو ازت نمیگیرم هر طور که عشقت میکشه زندگی کن منم به چشم موجودی ببین که اومده تو زندگیت تا ارضات کنه دیگه هیچی واسم مهم نیست فقط بحث جدایی رو نزن من ازدواج کردم تا زندگی کنم تو میگی عاشقم نمیشی منم چنین انتظاری ازت ندارم همینکه من عاشقتم برا خودم کافیه گفتی پشیمونی گفتی مریضی گفتی ازم سیر شدی گفتی زندگیم برات ارزش نداره فقط از اینور اشک ریختم خون گریه کردم، دلم شکست ولی تو انتخاب منی من انتخابت کردم چون وقتی ازت پرسیدم چشمو دل پاکی گفتی آره همین برام کافیه -حتی بعد ازدواج اتاقتم ازم جدا کن برام دیگه فرقی نداره گفتی عاشقمی گفتی همه کستم گفتی تا قیامت باهام میمونی... گفتم تنهام نمیزاری گفتی نه... گفتی من فرشته ای هستم که خدا منو به تو هدیه داده،گفتی گفتی و گفتی ولی همش حرف بود و من احمقم حرفاتو باور کردم

حالا به من پیشنهاد میدی تو 1 هفته تصمیم بگیرم که باهات زندگی کنم یا نه ،در مورد اندامم نظر میدی ، میگی دوسم نداری ،بهم میگی دلت به حالم میسوزه تو منو چی فرض کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟تورو قرآن تو منو به چه چشمی میبینی؟؟؟؟گفتی تو اونقدر زجر کشیدی که دیگه احساسی واست نمونده من فقط میگم یه ذره فکر کن عاقلانه فکر کن من کسی نیستم که زود جا بزنم کاری رو شروع کنم تا ته تهششششششش میرم اگه رفتاری ازم سر زده که باعث شده ازم سیر شی بهم بگو ، بگو فلان کارت عذابم میده بزن در گوشم ولی نریز تو خودت میدونم خیلی زجر کشیدی از بچگی رو پای خودت وایسادی حالا تو پسر بودی مستقل شدی پس من چی؟من با اینکه دختر بودم پا رو همه ی خواسته هام و آرزوهام گذاشتم خیلی حرفا تو دلمه که نمیتونم بگم الان تنها همدمم این اشکایی هستن که از چشام سرازیر شدن ، خوبه اینجا نیستی شکستنمو ببینی فکر نکن من زندگی رو فقط تو مسائل عاطفی میبینم من مثل بقیه نیستم در عین اینکه ساده ام خیلی چیزا حالیمه بچه هم نیستم ، فقط ازت میخوام دیگه هرگز بحث جدایی رو نیاری.

این وبلاگ دیگه به روز نمیشه

خداحافظ


[ چهارشنبه 17 خرداد 1391 ] [ 08:32 ق.ظ ] [ قشنگو ] [ نظرات ]

سلام من اومدم- 4 روز تعطیل شدن بد عادتم کرده خیلی خوابم میاد ،از صبح سر گیجه دارم تو این چن روز اونقدر آلوچه و گیلاس خوردم که معدم داره میترکهخب بزار از روز جمعه شروع کنم...

صاحب کار بدجنس مهربون به مهربون گیر داده بود که این چن روز تعطیلاتم باید بمونه شرکت برا همین اعصاب دوتامونم خرد بود ولی مهربونم کم نیاورده بود و  پنج شنبه تا ساعت 9:30 شب تو شرکت مونده بود تا پوز مدیر عاملو به خاک بماله ، خلاصه روز جمعه هم فرا رسید خواهرو برادرای مهربون اومده بودن خونه مادر شوهرم و مهمونی پا گشامونو انداخته بودن روز جمعه ،صبح مهربون اومد دنبالمو با مامانینا راهی خونه مادر شوهرم شدیم آخه اکثرا منو مهربون جمعه ها میرفتیم گردش ولی این جمعه نشد بریم - بعد نهار بابا اینا برگشتن خونه خودمون و چون تو ماشین جا نشد منو مامان موندیم ، عصرم دسته جمعی رفتیم توت خوردیم ولی دلم گرفته بود آخه مهربون همش داشت تنهایی میگشت باباهم که اجازه نمیداد من شب بمونم پیش مهربون، برا همین دلم خیلی گرفته بود ...خلاصه شب شدو وقت برگشتن ما به خونه بود من نذاشتم مهربون این همه راهو به خاطر من بیادو برگرده برا همین با ماشین دوماد خواهر شوهرم برگشتیم خونمون من خیلی اعصابم خرد بود چن تا اس به مهربون دادمو خوابیدم - فرداشم مهربون کار داشت نیومد دنبالم تا اینکه یکشنبه منو مهربون قرار گذاشتیم بریم خونه خودمون وقتی رسیدیم خونه همه جای خونه رو بازدید کردم خونه نقلی باحالی بود مرغ عشقاشم دیدم،بعدش دیدم خونه به هم ریخته با کمک مهربون دستی به سرو وضع خونه کشیدیمو بعدش رو تخت کمی شیطونی کردیم، مهربون خیلی خوابش میومد ولی من نذاشتم بخوابه خب چیکار کنم من خوابم نمیومد بعدش دوتامونم گشنمون شده بود، مهربون منو برد غذاخوری خیلی خوش گذشت بعدش دوباره برگشتیم خونه و بازم شیطونی کردیمو باهم رفتیم حموم بعدش کمی خوابیدیم- عصرم قرار شد با رفیق مهربون و خانمش بریم پارک از ساعت 8 عصر تا 1:30 تو پارک بودیم قرار بود مهربون منو برگردونه خونمون ولی دوست مهربون بهم جرات داد که دروغ مصلحتی بگمو شبو بمونم کنار نامزدم منم اول به مامان زنگ زدم گفتم دیر میایم... بعد 1 ساعتم زنگ زدم گفتم خواهر شوهرم دیر وقته نمیزاره برگردیم شبو میمونمو فردا هم با هم دسته جمعی میریم کوه ،تو شهر بازی با خانم رفیق مهربون سوار سوروتمه شدیم خیلی حال داد بعدش رفتیم سینما 4 بعدی واقعا خوابم میومد تا برگشتیم خونه درجا خوابیدیم.دیروزم صبح از خواب بیدار شدم مهربون رفت سنگک گرفت با پنیر خامه ای صبحانمونم خوردیمو راهی خونه مادرشوهرم شدیم نهارمونو خوردیمو ظرفارو شستم بعدش مهربون رفت خوابید منم که عادت به خواب ندارم داشتم دیوونه میشدم لبتاپ مهربونو ورداشتم رفتم تو فایلاش یه فیلم س ک س داشت که نگاش کردم ولی کاش نگاه نمیکردم خیلی دلم میخواست با مهربون خلوت کنیم ولی نمیتونستم خودم بهش پیشنهاد بدم تا اینکه بعد 1،2 ساعت عزممو جزم کردمو بهش گفتم که دلم میخواد با هم خلوت کنیم خب چیکار کنم دست خودم نیست خیلی هاتم بعد اینکه رفتیم کمی تو بازار برا روز پدر و خودم خرید کردیم (البته نکته قابل ذکر:من کادوی روز مرد مهربونو که یه ادکلن بود جمعه بهش داده بودم)  یه جای دنج کنار رود پیدا کردیمو رفتیم نشستیم ...کمی آروم شدم(مرسی گلم که درکم میکنی از علاقه زیاد بهته که هاتم ،دوست دارم همش بغل هم باشیم) بعدش خواهر شوهرمینا اومدن پیشمونو برگشتیم خونه شاممونو خردیمو کادوی پدر شوهرمو دادمو راهی خونمون شدیم رسیدم خونه و کادو روز پدرو به بابا دادمو بوسش کردم اصلا نگفت که چرا شب موندم پیش مهربون بعد دوش گرفتمو خوابیدم اینم از خاطرات تعطیلاته 4 روزمون الانم تو دفترم میخوام بخوابم فعلا ناناسم.

خدایا هر روز علاقه منو مهربونو به همدیگه بیشتر کن

الهی آمین


[ سه شنبه 16 خرداد 1391 ] [ 08:28 ق.ظ ] [ قشنگو ] [ نظرات ]

یارم ای چراغ خونه مرد دریا ، مرد بارون / با تو زندگی یه باغه ، بی تو سرده مثل زندون

هرچی دارم از تو دارم ، تو بهار آرزو ها / هنوزم اگه نگیری دستامو ، می افتم از پا

تقدیم به مرد زندگیم ، پیشاپیش روزت مبارک . .  .

عزیز دلم خیلی دوستت دارم قول میدم همدمو همراه خوبی واسه زندگیمون باشم اگه حرفی زدم که از دستم ناراحت شدی به خاطر قلب مهربونت منو ببخش.

*******************************************

داستان زندگی

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم».
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:»شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست...


[ پنجشنبه 11 خرداد 1391 ] [ 10:19 ق.ظ ] [ قشنگو ] [ نظرات ]

سلام یه روز دیگه هم از عمرمون سپری شد !!!کاری با کسی ندارم فقط میگم ای خدا چرا؟تا کی میخوای اذیتم کنی؟خدایا تا حالا بهت بدی کردم؟کاری کردم که ازم ناراحت شی؟تا جاییکه یادمه اگه بنده خوبی هم واست نبودم بنده بدی هم نبودم...من که کاری با کسی ندارم پس چرا اذیتم میکنن؟؟؟ چرااااااااااااااااا با حرفاشون میرن تو مخمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممخدایا فقط  خودت کمکم کن،کمکم کن این 2 ماهی که پیش خونوادمم کاری نکنم که یه عمر دلشون بشکنه بهم صبر بده ،به قول مهربون کاری کن بتونم بیخیال باشم ...

گلم کاش میتونستم بیخیال باشم

کاش میتونستم بگم به درک هر چه باداباد

کاش میتونستم حرف کسی رو نشنیده بگیرم

ولی منم تا حدی صبردارم وقتی صبرم لبریز میشه خودمو داغون میکنم چون میریزم تو خودم داغون میشم دعوا هم راه میندازم باز خودم عذاب وجدان میگیرم ضربشو خودم میبینم فقط میگم

خدایا کمکم کن


[ دوشنبه 8 خرداد 1391 ] [ 09:05 ق.ظ ] [ قشنگو ] [ نظرات ]

سلام عزیز دلم،الان ساعت 12:03 دقیقه هستش تو دفتر نشستم نمیدونم چرا یه لحظه دلم خفن گرفتخوش به حالت بازم خوبه سرت شلوغه گذر زمانو حس نمیکنی من که طبق معمول تنها و بیکار نشستم عکسامونو فتوشاپ کار کردم خیلی ماه شدن منتظرم زود ببینمت تا نشونت بدم سعی میکنم خودمو به کاری مشغول کنم تا حوصلم سر نره خودمونیم دوری هم سخته  دوران نامزدی آدمو تو کف میزاره شیطونه میگه پاشم بیام پیشتدیروزم رفتم سونا خیلی خسته شدم ولی چون با هدف میرم حال میده فعلا نازم.


[ یکشنبه 7 خرداد 1391 ] [ 12:03 ب.ظ ] [ قشنگو ] [ نظرات ]

سلام ناناسم خوبی؟

دیروز از ساعت 7:30 صبح بیدار بودم تا ساعت 10 هم منتظر بودم خواهر شوهرمینا تشریف بیارن بریم پیش نامزدم خلاصه پیش مهربونم رسیدم بیچاره گل رزی که 3 روز تو فریزر نگهش داشته بودم پژمرده شده بود بعدش دسته جمعی رفتیم کوه خیلی خوش گذشت ویلای پسر داییتم که با اون قلیون کوچولوی میوه ای خیلی بهم حال دادبعدش نزدیکای ساعت 5 بود که اومدیم خونه و هندونه خوردیم منم پاشدم ظرفارو بشورم جانباز 70 درصد شدمانگشتمو چاقو بریدددصداشو در نیاوردم ولی مهربون خیلی عمیق بریدمااااااا...بگذریم بعدش منو مهربون چادرمونو برداشتیم تا بریم 2 نفری حال کنیم بعد کلی مشقت یه جای دنج پیدا کردیمو چادر زدیم ولی باد لعنتی تو اوج لذتمون شروع به وزیدن کرد ولی اشکال نداره من هدف اصلیم این بود تو ارضا شیبعدش چادرمونو جمع کردیم و نشستیم تو فضای آزاد منم بطری شرابو سر کشیدم تا کمی آروم شم راستی مرسی که درکم میکنی (موقع برگشتنم تو ماشین بهتم گفتم که من دوس دارم با هم مثل 2 تا دوست باشیم من میخوام با هم راحت باشیم آخه قراره یه عمر با عشق پیش هم زندگی کنیم درسته خیلی احساساتیم ولی منطق هم سرم میشه) خب داشتم میگفتم نشستیم تو فضای ازادو با هم 2 استکان شراب زدیم کاش بهم نمیگفتی بدو واقعا بعد اینکه بدو بدو اومدم پیشت جیگرم داشت آتیش میگرفت شراب کار خودشو کرده بود ولی مرسی که به دادم رسیدی وگرنه تا 1 هفته منگ میزدم ...میگم خوب شد نرفتیم خرید آخه خیلی دیر میشد بعدش با هم برگشتیم خونه، تو راه همش بغل مهربونم بودم از چه اداهایی که در نیومدم الانم یادم می افته خندم میگیره عین دیوونه ها دوس داشتم جیغ بزنم تخلیه شم ولی هر چی به شهرمون نزدیکتر میشدیم دلم میگرفت بغض کرده بودم تا اینکه رسیدیم دم در خونه بخدا دلم نمیومد از هم جدا شیم احساس میکردم که تو هم نمیتونستی دل بکنی ولی مجبوری از هم جدا شدیم بوس آخری که کردمت خیلی سوز داشت از ته دلم ناراحت بودم که داشتی میرفتی تا رسیدم خونه بابا اینا هم خونه بودن لباسامم در نیاوردم کمی سرمو گذاشتم زانوی مامانو چشامو بستم فقط حرفاتو داشتم تو ذهنم مرور میکردم بعدش به زور بلند شدم رفتم یه دوش گرفتمو وسایل سونامو جمع و جور کردم تا صبح از سر کار مستقیم برم سونا ولی عجب خوابیدم فقط نصف شب انگار یکی از خواب بیدارم کرد از تشنگی داشتم میمردم فک کنم از آثار شراب بود بعدش آب خوردمو خوابیدم ،صبح اصلا نمیتونستم از خواب بیدار شم کاش میشد تا ظهر بخوابم به زور بیدار شدمو اومدم سر کار الهی فدات شم الان اس دادی که تو هم خوابت میاد آخه خیلی خسته شدی نازم بیا بغلم بخوابخب برا امروز بسه، واقعا خوابم میاد یه کم همینجا میخوابم ظهرم میرم سونا فعلا عشقم.


[ شنبه 6 خرداد 1391 ] [ 08:34 ق.ظ ] [ قشنگو ] [ نظرات ]

سلام همسر مهربونم صبح بخیر،امیدوارم حالت خوب باشه.

دیشب اس دادی که "مطلبی تو وبلاگ ننوشتم"منم چون خاطره ای نداشتم بنویسم چیزی ننوشتم فقط مینویسم

عزیزم منتظرم ببینمت



[ چهارشنبه 3 خرداد 1391 ] [ 08:38 ق.ظ ] [ قشنگو ] [ نظرات ]

سلام گل نازم خوبی؟من که حالم واقعا خوبه آرومه آروممخب قرار بود ادامه مطلب روز پنج شنبه رو بنویسم... 

روز پنج شنبه عصر مهربون اومد دنبالم تا بریم با هم خرید کنیم 1 ساعت مونده بود تا مهربون بیاد من 1 دسته گل رز تو دستم توی حیاط منتظر مهربونم بودم تا اینکه صدای در اومد پریدم جلو درواووووووووووو سلاممممممممممممممم مهربونم خوش اومدیچشاش برق زد فهمیدم که از موهام خوشش اومده راستی از حیاط دفتر آلوچه و چاغاله هم چیده بودم با مهربون خوردیم-خلاصه با هم رفتیم خرید اول برا روز مادر برا مامانامون خرید کردیم،طبق معمول مهربون ازم سوال کرد چی بخریم منم ترجیح دادم برا 2 تاشونم چادر بخریم مهربونم قبول کرد،بعدش نوبت انتخاب کادوی من بود ازم نظر خواست ولی من در مورد کادو نظر ندادم چون خواستم سلیقه خودشو بدونم گفت بریم مانتو بخریم ما هم بعد کلی گشتن خلاصه یه مانتو خوشگل خریدیم بعدش رفتیم لوژ،من عاشق بستنی سنتی ام( اونم از نوع قیفیش)مهربونم به خاطر من مجبور شد بستنی قیفی بخوره ولی خیلی چسبید بعدش رفتیم برا مهربون یه پیرهن چهار خونه خوش رنگ خریدیم مثلا قرار بود مهمون بیاد خونمون منو مهربون با خیال راحت داشتیم بیرون خریدامونو میکردیم بعدش من به مهربون گفتم بریم یه جعبه شیرینی هم بخریم رفتیم خریدیم ، (شیرینی رو خواهر شوهر بزرگمینا خریده بودن اگه میدونستم اونا شیرینی میگیرن ما هم کیک میگرفتیم  ...) بعدش اومدیم خونه جمعمون جمع بود گلمون کم بود شاممونم خوردیمو مهمونا رو راهی کردیم  بعدش اون شب ساعت 2 خوابیدم...فرداش صبح که میشد جمعه، منو مهربون از ساعت 6:45 بیدار بودیم آخه قرار بود بریم کوهاول رفتیم صبحونه رو خونه مادر شوهرمینا خوردیمو  راهی کوه شدیم عجب جای باحالی بودااااا جمعمون جمع جوونا بود قلیونم کشیدیمممممممممبعدش منو مهربون راهی باغشون شدیم یه مرغ خریده بودیم اونم بعد کلی زحمت تیکه تیکش کردیمو زدیم تو رگ واقعا جزئیات خاطراتمون اونقدر زیاده که بخوام بنویسم تموم نمیشه ولی همینکه چادر زدیمو رفتیم توش بازم آروم شدیم خیلی حال دادبعدش اومدیم خونه منم یه دوش گرفتم و خوابیدم در ضمن قرصایی که برام خریده بودی اونارم خوردم کرم لایه بردارشم استفاده کردم،ویبره شیبتم خیلی باحال بود امتحانش کردم دستت درد نکنه عشقم.

به امید روزهای بهتر و عالی برا جفتمون


[ شنبه 30 اردیبهشت 1391 ] [ 08:27 ق.ظ ] [ قشنگو ] [ نظرات ]

امروز تولدمه

قراره مهربونو خونوادش شام بیان خونمون خیلی خوشحالم .

از شنبه مهربونمو ندیدم دلم براش تنگیده وای یه خبر جدیدم دارم موهامو رنگ کردم دوست دارم امروز عصر که میای دیدنم عکس العملتو خوب ببینم مهربونممیگم غش نکنیااااااا

ادامه مطلبو میزارم بمونه برا بعد اینکه همدیگرو دیدیم بنویسم...

دوستت دارمممممممممم


[ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 ] [ 08:44 ق.ظ ] [ قشنگو ] [ نظرات ]

در زمان ها ی گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط راه قرار داد و برای این که عكس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ گذشتند.

بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد.

حاکم این شهرعجب مرد بی عرضه ایست و ...

با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.

نزدیك غروب، یك روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیك سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود، کیسه را باز کرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا کرد.

پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:

 

"هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد"

             

    


[ چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 ] [ 08:21 ق.ظ ] [ قشنگو ] [ نظرات ]

برای عشق تمنا كن ولی خار نشو. برای عشق قبول كن ولی غرورتت را از دست نده . برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر . برای عشق وصال كن ولی فرار نكن . برای عشق زندگی كن ولی عاشقونه زندگی كن . برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش...

 

                            

سلام عزیز دلم خوبی؟

یه روز دیگه هم از عمرمون سپری شددیروزم روز بدی نبود 2 ساعت شنا خیلی بهم ارامش داد،شنیدی اگه مرغ عشق از جفتش دور باشه و تنها بمونه میمیره الانم چن روزه منم از دوریت افسرده شدم به خاطر اینه که از دوران نامزدی خوشم نمیاد. گلم من آدم مغروری نیستم من تورو انتخاب کردم چون عاشقانه دوستت دارم و تا وقتی جون دارمو نفس میکشم عاشقت میمونم بعضی موقع ها بحثایی بینمون ردو بدل میشه ولی این دلیل بر این نیس که من تورو از ته قلبم دوست نداشته باشم من احساسمو زود بروز میدم چه از چیزی خوشم بیاد چه ناراحت بشم شاید مشکل کارم اینجاس... من میخوام خودم باشم ولی خوب باشم،کسی باشم که تو دوست داری،من تورو همیجوریکه هستی میخوامت همین مهربونیکه از روز اول رابطمون هر جا بحثت میشد با افتخار میگفتم یه دونه ای الانم حسم همینطوره من عوض نشدم همون قشنگویی هستم که وقتی بار اول بغلم کردی آروم شدی آره من همونم عوض نشدمو نمیشم همون کسی هستم که وقتی صدام میزدی از ته دلم میگفتم "جونه دلم عشقم" من شکاک نیستم چون بهت اعتماد دارم الان که این مطالبو مینویسم اشکم در اومده نمیدونم واسه چی فقط میتونم بگم عاشقتم پس نزار فکرای بیخودی ذهنتو درگیر کنه . بمیرم، اگه بخوام دلتو بشکنم حاضرم خودم بشکنم ولی تو یه آخ نگی این حرف دلم بود مهربونمکاش امشب این مطالبو بخونی چون نمیخوام سو تفاهم پیش بیاد هر جا باشی دلم پیشته دیشب این اس ام اسو به خواهرتم دادم همه جا به فکرتم اگه رفتاری ازم سر زده که ناراحت شدی معذرت میخوام . 

 

                 

تو این نیمکت جای منو تو خالیه!!!!!!!!!!


[ سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 ] [ 08:49 ق.ظ ] [ قشنگو ] [ نظرات ]

مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!
مگذار که حتی آب دادن گل‌های باغچه، به عادت آب دادن گل‌های باغچه بدل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست، پیوسته نو کردن خواستنی‌ست که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن.
تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق.

چگونه می‌شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
عشق، تن به فراموشی نمی‌سپارد، مگر یک بار برای همیشه.
جام بلور، تنها یک بار می‌شکند.
می‌توان شکسته‌اش را، تکه‌هایش را، نگه داشت.
اما شکسته‌های جام ،آن تکه‌های تیز برنده، دیگر جام نیست.
احتیاط باید کرد.
همه چیز کهنه می‌شود و اگر کمی‌کوتاهی کنیم، عشق نیز.
بهانه‌ها، جای حس عاشقانه را خوب می‌گیرند..

           


[ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 ] [ 12:53 ب.ظ ] [ قشنگو ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By behtarinami.mihanblog.com :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

لوگو وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :