تبلیغات
یه احساسی به تو دارم یه حس تازه و مبهم
یه احساسی به تو دارم یه حس تازه و مبهم
قالب وبلاگ

سلام من اومدم- 4 روز تعطیل شدن بد عادتم کرده خیلی خوابم میاد ،از صبح سر گیجه دارم تو این چن روز اونقدر آلوچه و گیلاس خوردم که معدم داره میترکهخب بزار از روز جمعه شروع کنم...

صاحب کار بدجنس مهربون به مهربون گیر داده بود که این چن روز تعطیلاتم باید بمونه شرکت برا همین اعصاب دوتامونم خرد بود ولی مهربونم کم نیاورده بود و  پنج شنبه تا ساعت 9:30 شب تو شرکت مونده بود تا پوز مدیر عاملو به خاک بماله ، خلاصه روز جمعه هم فرا رسید خواهرو برادرای مهربون اومده بودن خونه مادر شوهرم و مهمونی پا گشامونو انداخته بودن روز جمعه ،صبح مهربون اومد دنبالمو با مامانینا راهی خونه مادر شوهرم شدیم آخه اکثرا منو مهربون جمعه ها میرفتیم گردش ولی این جمعه نشد بریم - بعد نهار بابا اینا برگشتن خونه خودمون و چون تو ماشین جا نشد منو مامان موندیم ، عصرم دسته جمعی رفتیم توت خوردیم ولی دلم گرفته بود آخه مهربون همش داشت تنهایی میگشت باباهم که اجازه نمیداد من شب بمونم پیش مهربون، برا همین دلم خیلی گرفته بود ...خلاصه شب شدو وقت برگشتن ما به خونه بود من نذاشتم مهربون این همه راهو به خاطر من بیادو برگرده برا همین با ماشین دوماد خواهر شوهرم برگشتیم خونمون من خیلی اعصابم خرد بود چن تا اس به مهربون دادمو خوابیدم - فرداشم مهربون کار داشت نیومد دنبالم تا اینکه یکشنبه منو مهربون قرار گذاشتیم بریم خونه خودمون وقتی رسیدیم خونه همه جای خونه رو بازدید کردم خونه نقلی باحالی بود مرغ عشقاشم دیدم،بعدش دیدم خونه به هم ریخته با کمک مهربون دستی به سرو وضع خونه کشیدیمو بعدش رو تخت کمی شیطونی کردیم، مهربون خیلی خوابش میومد ولی من نذاشتم بخوابه خب چیکار کنم من خوابم نمیومد بعدش دوتامونم گشنمون شده بود، مهربون منو برد غذاخوری خیلی خوش گذشت بعدش دوباره برگشتیم خونه و بازم شیطونی کردیمو باهم رفتیم حموم بعدش کمی خوابیدیم- عصرم قرار شد با رفیق مهربون و خانمش بریم پارک از ساعت 8 عصر تا 1:30 تو پارک بودیم قرار بود مهربون منو برگردونه خونمون ولی دوست مهربون بهم جرات داد که دروغ مصلحتی بگمو شبو بمونم کنار نامزدم منم اول به مامان زنگ زدم گفتم دیر میایم... بعد 1 ساعتم زنگ زدم گفتم خواهر شوهرم دیر وقته نمیزاره برگردیم شبو میمونمو فردا هم با هم دسته جمعی میریم کوه ،تو شهر بازی با خانم رفیق مهربون سوار سوروتمه شدیم خیلی حال داد بعدش رفتیم سینما 4 بعدی واقعا خوابم میومد تا برگشتیم خونه درجا خوابیدیم.دیروزم صبح از خواب بیدار شدم مهربون رفت سنگک گرفت با پنیر خامه ای صبحانمونم خوردیمو راهی خونه مادرشوهرم شدیم نهارمونو خوردیمو ظرفارو شستم بعدش مهربون رفت خوابید منم که عادت به خواب ندارم داشتم دیوونه میشدم لبتاپ مهربونو ورداشتم رفتم تو فایلاش یه فیلم س ک س داشت که نگاش کردم ولی کاش نگاه نمیکردم خیلی دلم میخواست با مهربون خلوت کنیم ولی نمیتونستم خودم بهش پیشنهاد بدم تا اینکه بعد 1،2 ساعت عزممو جزم کردمو بهش گفتم که دلم میخواد با هم خلوت کنیم خب چیکار کنم دست خودم نیست خیلی هاتم بعد اینکه رفتیم کمی تو بازار برا روز پدر و خودم خرید کردیم (البته نکته قابل ذکر:من کادوی روز مرد مهربونو که یه ادکلن بود جمعه بهش داده بودم)  یه جای دنج کنار رود پیدا کردیمو رفتیم نشستیم ...کمی آروم شدم(مرسی گلم که درکم میکنی از علاقه زیاد بهته که هاتم ،دوست دارم همش بغل هم باشیم) بعدش خواهر شوهرمینا اومدن پیشمونو برگشتیم خونه شاممونو خردیمو کادوی پدر شوهرمو دادمو راهی خونمون شدیم رسیدم خونه و کادو روز پدرو به بابا دادمو بوسش کردم اصلا نگفت که چرا شب موندم پیش مهربون بعد دوش گرفتمو خوابیدم اینم از خاطرات تعطیلاته 4 روزمون الانم تو دفترم میخوام بخوابم فعلا ناناسم.

خدایا هر روز علاقه منو مهربونو به همدیگه بیشتر کن

الهی آمین


[ سه شنبه 16 خرداد 1391 ] [ 08:28 ق.ظ ] [ قشنگو ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By behtarinami.mihanblog.com :.

لوگو وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :